تبليغاتX
اشک بارون
رفتن همیشه رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت... ... ...
سلام !!! حال من خوب است ... ...

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...

که مردم به آن شادمانی بی اساس می گویند!

با این همه اگرعمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمانم

تا یادم نرفته است بنویسم!

دیشب در حوالی خواب هایم سال پر بارانی بود

خواب باران و پائیز نیامده را دیدم

دعا کردم که باز آیی با من کنار پنجره بمانی

باران می بارید

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگی است

تو رفتی پیش از آن که باران ببارد

میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه ی باز نیامدن است

انگار دورن قلبم

تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است

بی پرده بگویمت:

چیزی نمانده است

گونه هایم از گرمی شراب تو گر گرفته است

میخواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند !!!

بی قرارم!!! می خواهم بروم !!! می خواهم بمانم ؟!

هزیان میگویم!! نمیدانم!

میدانم عزیزم ...

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد بی کنایه و بی ابهام!

پس از تو مینویسم ...

سلام !!!حال من خوب است

اما تو باور نکن...  

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 20:9  توسط mehrdad  | 

شب بود...شب عجیبی پر از نور ماه و سایه روشن غریبی که درد را در شادمانی عجیبی در من زنده و بیدار می کرد...

برایت می نویسم که بدانی لحظه سرایش اتاق مقدسی است که هیچ چشم و زبان و گوش غیر به آنجا راه نمی یابد...

این لحظه ناب سهم شاعران از تمام نعمتهای دنیاست... اینک به لحظه ی سرایش رسیده ایم...

به لحظه ای که جهان سکوت می کند و واژه ها حتی به حرف های در راه هم آگاه نیستند ...

مینویسم... من به ستایش تو بر خاسته ام ... به ستایش حتی سکوتت ... در هر جایی که انسان...

زخم خورده به ستایش تو بر خاسته ام که خداوند در تو خانه ای دارد...

من تو را سنجیده ام ...عشق ونفرتت را... مهربانی و صفایت را ... غریبگی و آشنایی ات را ...

خطا ها و سادگی ات را... و حالا درست همین جا میخواهم از اینجا به بعد بخندی و زیبا باشی...

آنقدر بخندی که عالم بخندد...

میخواهم از اینجا به بعد برایت ماه تازه بیاورم کنار پنجره اندوهت که عاشق شوی...

می آیم... به وعده این وقت مقدس که تا همیشه برای تو واژه شوم ... خنده شوم...

غربت شوم... رنج شوم... رو به آسمان گریه کنم... زانو بزنم در برابر تنهاییت ای بزرگوار نا شناخته...

از اینجا به بعد من به زیبایی حضورت ... به زیبایی حتی رنج تو می اندیشم ...

من کلبه خوشبختی تو را روزی با گلهای شوق فرش خواهم کرد...

و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت ....

و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده تریت دقایقت خواهم ریخت...

این وعده بین ما باشد تا از اینجا به بعد که من شریک رویا هایت شدم و شدی...

گرما و سرمای تا غروبت شدم و شدی...

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 13:41  توسط mehrdad  | 

 

تحملش خیلی  سخته وقتی میبینی کسی رو دوست داری ودلت به سوی اون پر میکشه،

ولی اون بی اعتنا به تو وعشقت فقط نگاهت میکنه وگاهی نیش خندی از سر تمسخرکنج لبانش نقش می بنده...

خیلی سخته وقتی در حسرت دستان مردانه اش درآتش عشق میسوزی ولی اون دستانش رو از تو دریغ میکنه...

آره خیلی سخته که تو از دوری اون هر لحظه اشک بریزی ولی اون فقط سرش رو تکون بده

وتو رو نگاه کنه...

خیلی سخته وقتی میبینیش دستات بلرزه وپاهات سست بشه ورنگ رخسارت سفید بشه‌

 ولی اون فقط با نگاهی تو رو نگاه کنه وبی تفاوت از کنارت بگذره...

خیلی سخته وقتی دلت رو به دریا می زنی وتوی خیابون جلوش رو میگیری با صدایی لرزان

ودستها و پاهایی سست  چشمانی پر از اشک بهش میگی که عاشقش شدی.

ولی اون فقط توی چشمانت نگاه میکنه ومیگه:به نظرت جای این حرفها اینجاست؟........

خیلی سخته وقتی مقابل چشمان عاشق ومنتظر تواز کنارت دور بشه و تورو با یه دنیا غم تنها بگذاره.....

خیلی سخته وقتی هربار به طرفش میری ولی اون هربار تورو با تلخی پس میزنه......

خیلی سخته وقتی میبینی که داری ذره ذره توی این آتش میسوزی و اون نیست که تو رو رهایی بده.......

خیلی سخته وقتی که با خودت عهد میکنی که فراموشش کنی وبعد از مدتها موفق میشی...........

خیلی سخته وقتی داری از دوری اون رنج میبری و میخواهی که یک بار دیگه کنارش بری

ولی با خودت عهد بستی که دیگه تلاش بیهوده نکنی.......

خیلی سخته وقتی برای فراموشی اون به عشق کس دیگه ای با بی میلی جواب میدی.....

خیلی سخته وقتی میشنوی که اون به آرامی چشماش رو بسته و.....آره خیلی سخته وقتی

میشنوی که دیگه اون از این دیار رفته وتا افق ها پرواز کرده.......

خیلی سخته وقتی که تو کنار بدن بی روحش بری و در سکوت اشک بریزی

ولی نتونی فریاد بزنی که دوستش داشتی.......

خیلی سخته که کسی دفتری از اون بهت بده وبگه این رو اون برای تو گذاشته.........

خیلی سخته وقتی اون دفتر رو توی تنهایی بازش میکنی و میبینی که توی صفحه ی اولش نوشته :

 توتنها ترین وزیبا ترین بانوی قلمروی قلب منی . تو تنها بانوی عشقی که قلب من رو تسخیر کرده .

تمام وجودم با نام ویاد تو گرم است وجون میگیره.،.....

آه که اون قطره اشکی که از چشمان شگفت زده ات سرازیر میشه چقدر سخت ودردناک........

خیلی سخته وقتی دفتر رو با جوون ودل تا ته میحونی و میبینی که توی تمام سطرهاش از تو نوشته

 و عشقی که از تو توی قلبش بود.و خیلی سخته وقتی صفحات آخردفتر میخونی که نوشته :

بانوی عشق من ، ای عزیزترین،تو رو با تمام شادی های دنیا تنها میگذارم و تورو به دست شوالیه ی

جوانی میسپارم که تو رو از من ربود وقصر رویاهایم رو که با عشق تو ساخته بودم ویران کرد.

بدان که همیشه تو را میخواستم،واکنون تنها دلیل سفرم به افقها،دوری توست.....

ای کاش راه بازگشتی به سوی تو بود. وتو برای همیشه کنار من بر میگشتی...

افسوس که دیگر تاب دوری تورا ندارم...افسوس که هیچگاه توان بازگویی این عشق رو نداشتم....

میدانم،میدانم که تو را آزردم.ولی بدان تمام لحظه هایی که تو به سویم می آمدی از گرمای عشقت در آتشی میسوختم ولی افسوس که غرور هیچگاه نگذاشت که به تو بگویم که تمام زندگانی من هستی.....

آری خیلی سخته وقتی آخرین سطر،آخرین صفحه ی دفتر میخونی که نوشته : روزی که با شوالیه ی جوان

به سفر رفتی همان روزی بود که قصد آمدن به سوی قلب مهربانت رو داشتم.ولی افسوس که بازهم

دیر رسیدم.........

اون لحظه ای که به انتهای دفتر میرسی و اشکهات رو میبینی که  روی تمام صفحات اون  نشسته 

 وبرای اون عاشق دلخسته بیقراری میکنه ،اون لحظه ای که احساس میکنی دلتنگ دلتنگ شدی ،

اون لحظه ای که بی تاب نگاه مغرورش میشی ، آره اون لحظه ای که ازعشق اون میسوزی

واشک میریزی خیلی سخته......

اون لحظه ای که کنار جسم بی روحش میری ودستت رو،روی دستان سردش میزاری خیلی سخته.......

آه که تو اوج اشک ودلتنگی برای عشق از دست رفتت،چه شیرینه وقتی یادت میاد که نوشته بود

تنها بانوی قلب بی قرارش بودی........

چه شیرینه زمانی که کنار اون جسم خالی از روح نشتسی وبرای اولین بار میدونی که مطعلق به اون بودی،توی قلبش بودی...

خیلی زیباست وقتی همراه اشک لبخندی از سر شوق روی لبان بی تابت نقش میبنده........

آره شیرین ترین لحظه،اون لحظه ایست که سرت رو کنار سرش میزاری وتو هم مثل اون

 چشمان عاشقت رو میبندی و...

آره خیلی شیرین وقتی که به سوی او پرواز میکنی، تا توی افقها تو و اون تا ابد با هم باشید...

خیلی شرینه وقتی که اون برای نخستین بار به سوی تو میاد ودستان بی تابت رو میگیره وبه آغوشش میکشونه...

آره خیلی شیرن وقتی برای نخستین بار سرت رو روی سینه ی گرمش میزاری و

به صدای قلبش گوش میدی، قلبش میتپه واین تورو شاد میکنه، دستاش دیگه سرد نیست،

بدن نیرومندش دیگه بی روح نیست،عشق توی خونش جریان داره،به چشماش خیره میشی،

 دیگه مغرور نیست........

خیلی شیرینه وقتی میتونی بدون هیچ شرمی توی چشمان زیباش خیره بشی...........

آره خیلی شیرینه وقتی میدونی که دیگه از پیش تو نمیره وهمیشه با تو میمونه....

همیشه......تا ابد........

برای نمام عشق های از دست رفته.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 17:53  توسط mehrdad  | 

یادمان باشد ....

***یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم*** وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نکنیم***

***پر پروانه شکستن هنر انسان نیست*** گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم***

***یادمان باشد سر سجاده عشق*** جز برای دل محبوب دعایی نکنیم***

***یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند*** طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم***

مرسی از حضور سبز یکایکتون ... شاد باشید و پر امید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 18:49  توسط mehrdad  | 

پریشانم از هیاهوی قلب بیقرار خویش . از ناله های جانسوز دلم که در فراغت میسوزد .
تنهایم ، کنارم نیستی.لبانم هوس بوسه های شیرینت را دارند،
شانه هایم حسرت بازوانت را دارند که روزی به دورشان حلقه زده بودند.،
چشمانم بی تاب نگاه عاشقت هستند.یادت در قلبم خانه کرده،مشتاق دیدارتم ای عشق جاودانه.
چشمانم را به روی هم میگذارم،تو را در انتهای تاریکی ذهن مییابم.....
گوشه ای تاریک نشسته ای،دستانت؛ دستانت ای تکیه گاه وجودم، به دور زانوانت گره خورده.
چشمانت در آن تاریکی همچون دو مروارید می درخشند،
اشک در چشمانت موج میزند ولی قطره هایش را به روی گونه ات نمی بینم.
غمگینی این را از نگاهت می خوانم، تنهایی این را از سکوتت میفهمم.....
دستانم را به سویت روانه میکنم تا شاید بار دیگر تورا از آن خود کنم.
افسوس.........افسوس...وصد افسوس که تصویر زیبایت محو میشود........
فریاد میزنم،،اشک میریزم......اما......تو نیستی.آری مدتهاست که ازدست دادمت.
مدتهاست که دیگر قلبت از آن من نیست.آری تکیه گاهم،تورا مدتهاست که از دست دادم.
تو را در آن شب تاریک،در سکوت کوچه ی خلوتی از دست دادم......
تو را زمانی از دست دادم که دستانت را در دست داشتم،
چشمانت را نظاره گر بودم وتپش های قلبت را حس میکردم،ونوای صدایت را میشنیدم
افسوس که زود گذشت.............
هنوز زمزمه های عاشقانه ات در گوشم می پیچد......
آری آن شب، در آن سکوت برای آخرین بار دستانم رو فشردی وگفتی:دوستت دارم همچون روز نخست.
لب گشودم تا بگویم دیوانه وار میپرستمت اما........اما سایه ای در آسمان نمایان شد....نه......نه
فرشته ی مرگ بود وتورا، تو را از آغوشم ربود.،آه که توان مقابله با او را نداشتم.....
کاش من نیز با تو همسفر میشدم همچون سفرهای دیرین........
نفرین بر ان فرشته که ریسمان محکمعشقمان را از هم درید ومارا از هم جدا نمود.....
نفرین بر او.......نفرین بر فاصله ها......ونفرین بر تنهایی.............
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 0:26  توسط mehrdad  | 

باران نماد پاکی است،نماد صداقت ونماد عشق......

باران میبارد تا همه بدانند که ثمره ی عشقی است آسمانی...

ثمره ی دو ابرسرگردان که درلحظه ای کوتاه به هم می رسند...

یکدیگر را در آغوش گرفته وبا بوسه ای عاشقانه کم طاقت می شوند...

و از شوق وصال میبارند......

دو ابر عاشقانه میبارند و دل عاشقان را دیوانه می کنند...

باران خرسند از اینکه ثمره ی چنین عشقی است میگرید.....

اشک باران دوست داشتنی ترین اشک عاشقانه است ...

هر دانه اش چون گوهری بر صورت عاشقی مینشیند.......

اشک باران عاشقانه میبارد و میبارد........

دانه ای از آن کافی است تا دلی بیتاب شود......

یک شب بارانی قطره ای از اشک باران برگونه ی غم دیده ای نشست...

دلش بیتاب شد و دلتنگ.......بی طاقت شد......

و به رسم تمام عاشقان که در دلتنگی قلم به بدست گرفته و مینویسند...

قلمی بدست گرفت ونوشت...

از عشق نوشت و از دلتنگی... از تنهایی... از عشق.......

آرام که شد خواست نامی زیبا برگزیند تا ارزش نوشته های عاشقانه اش را داشته باشد...

اشک با ران  که هنوز روی گونه ی عاشقش نشسته بود...

به روی دستانش افتاد،دستانش لرزید،چشمانش خیره به اشک باران...

افکارش به دنبال نامی زیبا....نوایی ازقلب بیقرارش به گوش رسید 

که به آرامی چیزی میگفت...اوغرق در افکارش بود وچیزی نمی شنید...

تپش های قلب بیقرارش شدید شد و فریاد زد بهترین،نام عاشقانه ایست که

بر روی دستانت به آرامی نشسته....

اشک بارون آن شب بارانی متولد شد........

اشک گذاشت... چون چشمان عاشق با اشک زیباست....

اشک دوری،اشک حسرت...و شیرین ترین اشک...

اشک وصال است..

باران گذاشت... چون هرعاشقی خاطره ای زیر باران دارد....

وهیچ عاشقی نیست که باران رو دوست نداشته باشد...

باران نم نم میبارد...

دودست گره خورده درهم...دو شانه کنارهم...چهارپا هم گام با هم...دو قلب بی تاب....

باران دو گونه را تر میکند...جشن یک عشق زیر باران

زیبا ترین جشن و شیرین ترین خاطره

وقتی که گره دستها از هم باز شده وهم قدمی زیر باران  نیست ...

وچشمها از اشک پر است....

 

بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره...

                          حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره...

 

اشک بارون:هم نشانه ی شادیه ، هم نشانه ی غم........

                هم عاشقه ، هم معشوق .......

                هم موفق ، هم شکست خورده......

                هم بهاره ، هم پاییز........

اشک بارون : زندگی هرعاشقه ......  

                                                                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 20:13  توسط mehrdad  | 

سلام.

سلامی به دلهای مشتاق ومنتظرتان،سلامی به قلبهای بی قرارتان.سلامی به سبزی سبزه های سفره های هفت سین.

سلامی به زلالی آیینه،وسلامی به ماهی های گرفتاردرتنگهای سفره های هفت سین.وسلامی به صداقت وروشنایی قرآنی که سال جدید را با خواندنش آغاز میکنیم.

 

یامقلب القلوب والابصار.......یا مدبرالیل و النهار............

یامحول الحول و الاحوال.......حول حالنا الی احسن الحال.....

 

می گویندهرسال یک شروع دوباره است.اما بعضی از بزرگان گفته اند:که هرلحظه باید نوشد،

وانگار هرلحظه تولدی دوباره است.به هرحال سال نوهم برای ما بهانه ای است که نوشویم.حالا از ظاهرمان گرفته تا باطن ودرونمان. آری چه خوب که درونمان را نیزنو کنیم.الأن که این پست رو میخونید یا چند ساعت ودقیقه ای مانده به سال تحویل یا شاید همسال تحویل شده.

پس فرصت زیادی برای نو شدن نداریم.اگرتا این لحظه قلبت رو از گلایه ها وبدی ها پاک نکردی،

هنوزهم دیر نشده.همه ی بدی هارو فراموش کن وسال نو را باقلبی آکنده ازخوبی ها وزیبایی ها آغاز کن.

از دیدگاه نجومی،این روز مفارن با اعتدال ربیعی یعنی هنگامی است که خورشید روی مدار استوا قرارمی گیرد و روز وشب برابر است،روزی که طبیعت از خواب زمستانی بیدار میشود و زندگی نو آغاز می کند،

روزی که زیبایی آفرینش در والاترین چهره ی خود آشکار میشود.این روز هرساله با شکوهی ویژه درسطح ملی برگزار میشود،وهر کوشش اهریمنی که درطی سده ها در کنار گذاشتن آنها به کار رفته با شکست

روبه رو شده.پس نوروز ارثی است از گذشته های بسیار دور.ارثیه ای زیبا وپر شکوه.

در فلسفه ی زرتشت نیز آمده: ازدیدگاه دین، مراسم جشن نوروز همیشه با خواندن دعا آغازمی شود

وزرتشتیان پیش از دید وبازدید نوروزی به "درمهر" وپرستشگاه های خود می روند وستایش خدارا

به جای می آورند.پس این جشن بزرگ در بهار زیبا در زمان زرتشتیان نیز بوده. "چه قدمتی!!! "

بسیاری از آداب ورسوم ها کمرنگ شده اند وگاهی نیز به چشم نمی آیند.اما بعضی از انها هنوزهم طرفداران زیادی دارند.مثل همین عید نوروز.

هنوزهم پس از گذشت سالها،قبل از رسیدن روز اول فروردین،و قبل از تحویل سال همه در تکاپو هستند

برای تمییزی ونو شدن.

خانه تکانی ها،خرید کردن ها و چیدن سفره ی هفت سین. واینکه هنگام تحویل سال همه ی اعضای خانواده دورهم مینشینند وسال جدید را با شادی ومحبت آغاز میکنند. بعد از اون هم که نوبت به دید وبازدید ها میرسد.

هر عملی که در این روزها صورت میگیرد تاریخچه ای است از اداب ورسوم ایران وایرانییان در گذشته ها.

پس،پاس بداریمش و هر سال با شکوه تر وزیباتر برگزارش کنیم.

 راستی سفره ی هفت سینتون رو چیده اید؟ آیینه گذاشتید برای پاکی،؟ سبزه گذاشتید برای سرسبزی؟ سیب گذاشتید برای سرخی وزیبایی سفره؟

سیرو سرکه و سنجد و سماق و سکه گذاشتید؟ ماهی چی، ماهی رو که فراموش نکردید؟ وقتی سر سفره ی هفت سین با خانوادتون نشستید،

زمانی که تمام فضای خونه رو صدای سازودهل وخصوص عید پر میکنه به ماهی هایی که توی تنگ

انداختید نگاه کنید!! اون ها هم سال نو رو به هم تبریک میگن وتوی همون جای کوچکی که هستن

 میچرخن ومیچرخن....

قرآن هم که حتمأ یادتون هست...راستی یادتون نره که از بزرگتره خونه عیدی بگیرید.اون هم عیدی ای که

از لای قرآن بیرون بیاد.برکتش خیلی زیاده.

یک پیشنهاد هم دارم،اگر تونستید بعد از اینکه قرآن رو خوندید واولین عیدیتون رو گرفتید یه تفعلی هم به

حافظ بزنید.قبلش چشماتون رو ببندید ونیتتون رو توی قلبتون بلند بگید وبعداز اینکه فاتحه ای برای حافظ خوندید،کتابش رو باز کنید وغزلی رو که اومده با حوصله ودقت بخونید.

بعد ببینید که چه خوب حافظ سال نورو به شما تبریک گفته.

 

 سالی پربرکت رو براتون آرزو مندیم........

سال خوشی داشته باشید

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 16:56  توسط mehrdad  | 

باگوان عزیز ، من از خودم خسته و كسل شده ام و نيرويي در خود احساس نمي كنم . . تو مي گويي ما بايستي خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم چه بايد بكنم ؟

   مي گويي كه كسل و دلمرده شده اي.اين كشف بزرگي است .آدمهاي اندكي وجود دارند كه به اين نكته پي برده باشند كه كسل هستند ، و چنين آدمهايي واقعا كسل هستن . دانستن اين امر كه آدم كسل شده ، شروعي بزرگ محسوب مي شود ولي چند نكته هست كه بايد تفهيم شود.انسان تنها موجودي است كه احساس كسلي مي كند ، اين امتياز انحصاري و بخشي از شان و منزلت وجود انساني است. تا به حال بوفالو يا الاغي را كسل ديده ايد؟ آنها كسل نمي شوند . كسل شدن يعني اينكه راه و روش زندگيت غلط است . به همين دليل مي گويم كسل شدن اتفاقي در خور توجه است، يعني فهميدن اين نكته كه «من بايد كاري بكنم .يك دگرگوني لازم است» بنابراين فكر نكن كسل بودن چيز بدي است بلكه نشانهاي ميمون براي شروعي نو مي باشد ولي به همين بسنده نكن.آدمهايي كه ظاهر و باطنشان يكي است هيچ وقت كسل نمي شوند در مقابل آدمهاي متظاهر محكوم به كسلي هستن ، براي اينكه زندگي خود را به دو بخش تقسيم كرده اند. خود واقعي شان را سركوب مي كنند و تظاهر به زندگي اي مي كنند كه دروغين است . منشا كسلي ، همين زندگي دروغين است . اگر آدم كاري را انجام دهد كه از ته دل مي خواهد ، هيچ گاه كسل نمي شود. زماني كه خانه پدري ام را براي رفتن به دانشگاه ترك مي كردم ، والدينم و ديگر اعضاي خانواده همگي مي خواستند من دانشمند شوم – يا حداقل يك دكتر يا مهندس – تا اينكه آينده ام تامين باشد . من قاطعانه رد كردم و گفتم « من آن كاري را انجام خواهم داد كه دلم مي خواهد ، براي اينكه نمي خواهم زندگي كسل كننده اي داشته باشم. شايد بعنوان يك دانشمند ، موفقيت كسب كنم ، مورد احترام قرار گيرم ، ولي در درون خود ، كسل خواهم ماند ، چرا كه اين به هيچ وجه كاري نيست كه دلم مي خواهد .»آنها شوكه شده بودند ، براي اينكه هيچ آينده اي در تحصيل فلسفه نمي ديدند . ولي در نهايت با اكراه موافقت كردند ، با اين يقين كه من دارم آينده ام را تباه مي كنم ، ولي در نهايت متوجه شدند كه اشتباه كرده اند.مساله بر سر پول ، قدرت و موقعيت اجتماعي نيست، بلكه چيزي است كه واقعا دلت مي خواهد و ترا ارضا مي كند . اگر اين كار را بكني – بدون توجه به ثمره و ماحصل آن – كسلي از زندگي تو رخت بر مي بندد . انجام دادن كار صحيح از ديد ديگران ، سنگ بناي دلمردگي است .كل انسانيت دچار كسلي شده است . آنكه مي بايست عارف مي شد رياضيدان شده ، آنكه مي بايست رياضيدان شده به دنبال سياست رفته ، و آنكه بايستي شاعر مي شد تاجر شده . هيچ كس سر جاي خود نيست ، بلكه جايي ديگر است كه به آن تعلق ندارد. آدم در زندگي بايد ريسك كند . اگر آدم آماده ريسك كردن باشد ، كسلي و دلمردگي در يك لحظه ناپديد مي شود. مي گويي كه « از خودم خسته شده ام» از خودت خسته شده اي ، براي اينكه با خود روراست و صادق نبوده اي ، براي وجودت احترام قائل نبوده اي.مي گويي كه « نيرويي احساس نمي كنم» چطور توقع داري نيرو احساس كني ؟ نيرو هنگامي جريان پيدا مي كند كه تو آن كاري را انجام دهي كه دلت مي خواهد ، حالا هر چه كه مي خواهد باشد . «ونسان ونگوگ» از اينكه فقط نقاشي مي كرد بي اندازه شاد و خوشبخت بود. حتي يك عدد از تابلوهايش به فروش نمي رفت ، هيچكس از او قدرداني نمي كرد ، تا سر حد مرگ هم گرسنه بود ، زيرا پولي كه برادرش به او مي داد فقط براي خريد اندكي غذاي بخور و نمير كفاف مي داد . او چهار روز در هفته روزه مي گرفت و سه روز غذا مي خورد . اگر آن چهار روز را روزه نمي گرفت ، آنوقت با چه پولي بوم نقاشي و رنگ و قلم مو تهيه مي كرد ؟ ولي او بي اندازه خوشبخت و آكنده از نيرو بود.هنگامي كه مرد ، فقط سي و سه سال داشت .روزي كه به ديرينه ترين آرزويش كه نقاشي تابلوي « طلوع آفتاب» بود جامه عمل پوشاند ، نامه اي به اين مضمون نوشت «كار من انجام شد . من راضي و خرسند هستم . من اين دنيا را با رضايت خاطر كامل ترك مي كنم» او بطور تمام و كمال زندگي كرد . او شمع زندگي اش را از هر دو طرف با شدت و حدت تمام سوزاند .تو شايد صد سال زنده باشي ، ولي زندگيت همانند يك استخوان پوك باشد ، تنها يك حجم ، آن هم حجمي مرده .مي گويي من گفته ام «ما بايد خودمان را آنطور كه هستيم بپذيريم . ولي من نمي توانم زندگي را ، در حالي كه مي دانم از لذت دروني محروم هستم ، بپذيرم »وجود خويش را آنطور كه هست بپذير و بدان كه تو تنها در قبال خودت و خداي خودت مسئول هستي ، نه در مقابل افكار و عقايد كساني كه فكر مي كنند از تو بهتر مي دانند.منظور من از لغت «مسئول» در ارتباط با وظيفه و تعهد نيست ، بلكه منظورم برخورد با واقعيت و جوهر زندگي است.تو در قبال خودت زندگي غير مسئولانه اي داشته اي و فقط آنچه را انجام داده اي كه ديگران از تو انتظار داشته اند. براي همين كسل و دلمرده هستي و نيرويي در خود احساس نمي كني. آيا براي خلاص كردن خود از اين زندان ، دلايل بيشتري مي خواهي ؟ بپر بيرون و پشت سرت را هم نگاه نكن.آنها مي گويند « قبل از اينكه بپري ، خوب فكر كن» من مي گويم «اول بپر ، بعد تا دلت مي خواهد فكر كن»

(از سخنان اوشو) -----

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 22:49  توسط mehrdad  |